پندی برای همه : درزمان های گذشته

پدر ومادری بودند فقیر وتهیدست .هردو از خانواده فقیر بودندوبا هم تشکیل خانواده داده بودند.خداوند یک فرزند پسری به آنها داد،طولی نکشید پدر در اثر یک بیماری لا علاج از دنیا رفت ومادر با تمام بدبختی ونداری وکار برای دیگران،پسر را بزرگ کرد.پسر بزرگ شد وبه سن ازدواج رسید ومادر نیز که دیگر پیرشده بودبرای فرزندش همسری اختیار کرد.عروس ازهمان ابتدا سرناسازگاری در پیش گرفت وبه شوهرش سخت می گرفت وپیوسته درنزد او از مادرش ایراد می گرفت.کاربه جایی رسیدکه زن به شوهرش گفت یا من یا مادرت !!!...پسرتصمیم گرفت برای رهایی از این وضعیت ،مادرپیرراکه توان حرکت کردن نداشت داخل سبدی گذاشته ودربیابان زنده به گور کند.پسر در بیابان مادر را داخل سبدی گذاشته بودوچاله ای رابرای زنده به گور کردنش حفر می کرد.درهمین لحظه تکه سنگی به داخل چاله افتاد،مادرکه می دانست پسرش چکار می کند ولی توان دفاع از خود را نداشت،باصدای بلندی فریاد زد :وای بر من ،پسر عزیزم مواظب باش سنگ به پایت نخورد!!!دراین هنگام پسر به خودآمد ومادر را دلداری داده وباخودبه خانه آوردوتاآخرعمراز مادرش مراقبت کردوسرانجام عاقبت به خیر گردید.

به نظر شما پسر با همسر خود چه رفتاری کرد ؟