(   سلام برشما بازدید کنندگان عزیز     )

گویندنادرشاه دریکی ازجنگها شکست خوردوشب دربیابان ماندوناچار به کلبه دهقانی پناه برد.هوا به شدت سرد بود،اوازدهقان لحاف وتشک خواست،دهقان گفت :ندارم .نادرشاه پرسید چه داری که من رویم بکشم تاسرما مرانکشد؟ دهقان جواب داد:هیچ چیز،مگر یک پالان که روپوش الاغ است .نادرشاه گفت :اسمش رانیاور بیانداز روی پشتم.!