*   روزی دونفرباهم صحبت می کردند.اولی گفت :من یک روزتصمیم گرفتم به آن سر دنیابروم .آنقدر رفتم ورفتم تا رسیدم به آخر دنیا ! آنجایک دیوار بلند بود.  دومی گفت : خوب پشت دیوار راهم دیدی ؟  اولی گفت :نه نتوانستم .دومی گفت :خیلی بد شد. چون من پشت همان دیوار نشسته ومنتظر تو بودم .!!!

 

*     از دانشمندی پرسیدند :چراهرروز صبح که مردم از خواب بیدار می شوند ،هریک به سویی می روند ؟     دانشمند جواب داد: چون اگر همه به یک سو بروند، زمین کج می شود .!!!

 

*      معلم گفت :احمد با کلمه نجیب یک جمله بساز .      احمد گفت: مادرم برای من شلواری دوخت که نه زیپ داشت ونه جیب .


*    حسن گفت :داشتم توی جنگل می رفتم،به یک شیر رسیدم،به من حمله کرد نتوانستم فرار کنم.شیر مرا گرفت وخورد.احمد گفت:این چه فرمایشی است ؟شما که زنده ایدو دارید زندگی می کنید.  حسن گفت:ای بابا چه زندگی ای؟به این هم می گویند زندگی ؟ !!!

 

*      پدری گفت :پسرجان خجالت نمی کشی ؟این چه کارنامه ای است که تو داری ؟

پسر گفت :پدرجان عصبانی نشو !این کارنامه خودت است که امروز از زیر زمینی پیدا کرده ام !

 

      ( نظردهید کدام لطیفه را می پسندید ؟)